تبليغاتX
سیناپس

دیشب خانه محمود را دیدم به اندازه محمود بزرگ نبود و ...

تمام علاقه من به داستانهای محمود قلی پور از داستان چهار خطی "حامله" شروع شد و بعد از آن "چرا می گی خدا نیست" که تنها یازده خط بود و یک سال بعد وقتی داستان " خنده های خواب و بیداری" اش را شنیدم که آنچه از ایده های داستانی اش می گوید خیلی هم بیراه نیست. وقتی داستان " خنده های خواب و بیداری" را برایم خواند گفتم که چقدر شبیه داستانهای هدایت است. و او گفت که از داستانهای هدایت خوشش نمی آید. در جواب سوالم که کسی که از هدایت خوشش نیاید نمی تواند داستانهای تو را بخواند با رندی گفت:

- من پیشنهادهای بهتری از این داستانها برای وقتگذرانی دارم. .

مبهوتم می کند در حاضرجوابی. وقتی زنگ زد و گفت که خانم داور از داستان" خنده های خواب و بیداری" خوشش آمده نمی توانست شادی اش را پنهان کند. شادی کودکانه اش را می گویم که مدام با طنزهای خنده دار و غم انگیزش مالامال می شود. در جدی ترین داستانهایش هم خط شیطنت و طنز دیده می شود. برای کسی که محمود قلی پور را بشناسد می داند که این طنز جزئی از ذاتش است. وقتی هم که ناراحت می شود مثل حالا و چند ماه پیش همه دوستانش می دانند که بیشتر از اصل موضوع بافته های ذهنی اش است که او را روانی و پریشان می کند. وقتی کسی را آزرده بود زنگ زد و خواهش کرد که به هر شکل ممکن که می توانم اذیتش کنم تا دردش کم شود. بعد گفت:

- درست مثل کسی که دستش بسوزد می خواهم دست دیگرم را گاز بگیرم که سوختگی از یادم برود. می خواهم دلخوش به زخمی باشم که خودم به تنم زده ام.

این موجود چاق و مهربان و عصبی بیست و هفت، هشت ساله نوازنده و نقاش و فیلم نامه نویس یک روز سر کلاس دانشگاه روی کاغذی نوشت که خانم آزادی ابد از داستان "بررسی پرونده یک قتل به روایت سایر طبقات" حسابی خوشش آمده است. وقتی داستان را برایم خواند شگفت زده نگاهش کردم و گفتم که این ایده ها چگونه به ذهنت می رسد؟ گفت:

- الهام می شود. در یک شرایط سخت و غیرممکن. وقتی مسیر انقلاب تا نواب را پیاده می روم به من الهام می شوند.

بدون آنکه درباره داستانش صحبت کنم گفت:

- می دانم که شبیه سلاخ خانه شماره پنج شده اما تقصیر من نیست. باید تمام الهاماتم را بنویسم این تنها قدردانی من از ماورا است.

اما از همه این چند داستان که بگذرم امروز وقتی برای دیدنش به منزلش رفتم پانچوی طرح اصفهانش را پوشیده بود و مدام قدم می زد و چایی می خورد. بعد کنار یخچال خانه اش زانو زد و گفت:

- چرا حرف نمی زنی؟

نمی دانم اگر در وبلاگش بنویسم که او یک دیوانه به تمام معناست کار درستی کرده ام یا نه؟! اما او این روزها عادی نیست. بعد علی خدایی زنگ زد و حالش را پرسید. یک تماس یک دقیقه ای. بعد از تماس تمام بدنش می لرزید. گفت:

- شرمنده همه هستم. من آنقدر خوب نیستم که به نظر می آیم.

سه تار زد. پرسیدم که چرا به دروغ گفتی که به مسافرت می روی؟ گفت:

- هنوز در سفرم.

بعد هفده، هجده صفحهنشانم داد و گفت:

- هنوز تمام نشده است.

تنها یک خط از داستانش مانده بود. با هزار خواهش بدون آن یک خط که دیدم نوشته شده بود داستان را برایم خواند. داستان " بوسه داغ جنون" که آخرین کارش است یک داستان واقعی و ناب است. شگفت انگیز و روانی کننده. کاری که شاید وقتی بخوانید باورتان نشود. و بعد چند خطی حرف زد که گفت: برایتان بنویسم.

" من تنها محمود قلی پور هستم. عددی دو رقمی میان تمام اعداد نویسنده ها. عاشق آشپزی و مادرم. پدرم درباره استقلال و فیروز کریمی با من حرف می زند. از مسعود کیمیای تا خاطرات برمه جرج اورول برایم صحبت می کند. من فرزند روشنفکرتری بابای معمولی دنیا هستم. چند نفری هستند که مادر صدایشان می کنم. نمی خواهم اسمشان را ببرم که می دانم ناراحت می شوند. داستان تنها کار من است. نه نقاشم و نه نوازنده و نه پژوهش گر هنر. نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم. باور کنید اگر دروغ گفتم تنها به خاطر الهام بود که مدام می آمد و می رفت. سرانجام خودم با او همراه شدم. می نویسم مهتاب اما هوا ابری می شود. باید بالاتر از ابرها بروم. وقتی از اندیمشک برگشتم همان عصر در خیابان جمهوری تصادفی دیدم که همه چیزم را از من گرفت. تصادفی ساده با یک صحنه عجیب. زن به ماشین خورد و بعد با صورت به شیشه جلو ماشین.(چهره اش را در هم می شکد و یک جک تعریف می کند) خب هر کسی سفرش یک جور و یک روزی شروع می شود. مرگ در یک قدمی من ایستاده بود. من می توانستم آن زن باشم. اما نیستم. برای لحظه ای مرگ را در خیابان جمهوری دیدم. همین. بنویس که چقدر از محسن فرجی خوشم می آید. چقدر یوسف علیخانی را دوست دارم. چقدر تلفن های لیلا بابایی آرامم می کند. چقدر سهیل زمانی را بزرگ می دانم و اینکه چقدر باید بنویسم تا از دل ساکنان اصفهان همه بدی هایم را بیرون بکشم. گفت بنویس که میترا داور تنها استاد داستان نویسی ام بوده و است و اینکه دیگر لپ تاپ ندارم. چون برادرم را قد تمام اقاقی ها می پرستم. گفت بنویس که هنوز هم که هنوز است با بوی چای کوههای لاهیجان مست می شوم و یاد دکتر رضا کاظمی و بیژن نجدی می افتم و گفت بنویس که هنوز که هوا تاریک نشده دلم برای عمو نصی، فرید و حامد تنگ شده است. "

ساکت شد و رفت روی سجاده همیشه پهنش و باز هم ساز زد و بغض آلود گفت:

- راستی بی خیال داستان های من. می دانی پسردایی فرید و پسر عموی خودم توی کما هستند؟ برایشان یک دل سیر داستان و شعر بنویسید.( به سجاده اش خیره می شود) باید به فکر طرح فیلم نامه علیرضا صیاد باشم. شاید پسر دایی فرید و پسر عمویم از کما بیرون بیایند.

 

هوا تاریک بود که از خانه بیرون آمدم و به سمت متروی نواب رفتم. به این فکر می کردم که چقدر محمود در رویاهایش زندگی می کند و اینکه چرا هرگز به من نگفته که ماندانا..."

+ نوشته شده توسط ماندانا عباسی خواه در و ساعت |