تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام،تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، ام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام،تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام،تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام،تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام،تمام، تمام، تمام، تمام،تمام...
۱
شب گذشته بعد از اتمام اختتامیه بسیار... (لغتی پیدا نکردم) کلک شبانه، همان لحظه ای که از سالن بیرون می آمدم، همان زمانی که به احترام شکایت خیلی از شرکت کنندگان به داستانهای برگزیده، داستانم را نخواندم، پسرکی آمد و گفت " ترسیدی بخونی که تو هم قاطی بقیه بشی؟" همان لحظه ها بود که ساکت شدم. دلم نمی خواهد زیاد این جشنواره کش پیدا کند اما گفتم بنویسم تا شاید راحت شوم. داستان های اول و دوم بسیار ...(لغتی پیدا نکردم) بودند. مجری مدام می گفت که هفتاد یا هشتاد نفر در این جشنواره شرکت کرده اند. به خود نبالیدم که بر خود نالیدم. ربع سکه با لوح تقدیر و شش جلد کتاب سهم من بود و مشتی نیش و کنایه که حقم بود. باور کنید من به عنوان نفر سوم این جشنواره از همه دوستانی که مقامی کسب نکرده اند عذر می خواهم که یقینا داستانشان بهتر از داستان من بوده است.
داستان "زیر آوار یک دسته گل" را هم می توانید در سایت مرور بخوانید.
۲
این وبلاگ تعطیل می شود.
در ضمن سرقفلی واگذار می شود
جهت شرکت در مزایده به پست الکترونیک بنده درخواست خود را ارسال کنید.
شرایط شرکت در مزایده :
۱- داشتن حداقل بیست و پنج سال کامل هجری شمسی و برخورداری از سلامت کامل جسمانی.
۲-داشتن مدرک دیپلم.
۳- اعتقاد کامل به موازین اخلاقی رایج در جامعه.
۴-تعهد در به روز کردن وبلاگ به صورت هفتگی.
۵-عدم حذف لینک ها.
۶-عدم سانسور کامنت ها.
۷-پرهیز از باند بازی و رفیق مسلکی و یا عقاید خرافی از این دست.
۸-حسن شهرت.
۹-شرکت کنندگان در مزایده می توانند یک نفر همراه داشته باشند.
۱۰-متقاضی نباید کثیر الشرکت باشد. یعنی نباید تا کنون در بیش از سه مزایده شرکت کرده باشد.
۱۱- شورای تصمیم گیرنده واگذاری می تواند بی دلیل هر کسی را که بخواهد رد کند.
۱۲- تاهل، تمرکز، تعهد، تتبع، تفرج، تحکم، تظلم، تنقل، تشابه، تطاول، تفنن، تکبر، تنزل و تمارض باید از معیارهای اصلی فرد یا گروه شرکت کننده در این مزایده باشد.
13-ارسال حداقل یک داستان به پست الکترونیکی من.
------------------------------------------
این مطلب کاملا جدی بوده و به هیچ وجه جهت خنده نمی باشد. پس هر چه سریع تر اقدام کنید.
E_mail : mahmood.gholipoor@gmail.com
سمت سال جدید دویدیم.
عمر کوتاهی داشت می شد. همه عمر یک سو و این سال سوی دیگر. زمستان پر افت و خیزی داشت. جایزه داستان های ایرانی در مشهد، آشنایی و دوستی با یوسف علیخانی، علی خدایی، محسن فرجی، میترا داور، فرشته توانگر شروع ماجرا بود. گفتم اگر اینجا برگزیده شوم دیگر کاری با دنیا ندارم. جشنواره داستان ایرانی تمام شد. نه داستانم خوانده شد و نه جایزه گرفتم و نه داستان در مجموعه شان چاپ شد که الحق شایسته هیچ کدام نبودم. اما آشنایی با یوسف علیخانی باعث شروع نوشتن کتاب نسل چهارم شد و سپس آشنایی با محسن فرجی و استادم میترا داور. آشنایی با علی خدایی هم که باعث شد در کنار همه صحبت هایمان از داستان هر روز صبح با چند اس.ام. اس خنده دار علی خدایی بیدار شوم. پرستو آزادی هم همراه مهدی حیاتی برای مصاحبه در مورد فلش فیکشن ها آمدند و قرار است در شماره بهار پرنیان حوزه هنری همدان مصاحبه چاپ شود، شماره ام را به خلیل رشنوی دادند و او هم برای جشنواره اس.ام. اسی هم دعوتم کرد تا اردیبهشت سال بعد به اندیمشک بروم. در این بین یوسف شماره فتح ا... بینیاز را داد، استاد بی هیچ منتی داستان را خواندند و آخرش فقط گفتند که کمی سرم شلوغ است و دیگر داستان نده. اطاعت کردیم و مزاحم میترا داور شدیم که هرگز چیزی نگفت اگر چه کاملا واضح است که سرش شلوغ است و وقت ندارد اما همیشه به من کمترین لطف داشته اند. رسید نوبت محسن فرجی. با یوسف علیخانی رفتیم کرج. جلسه نقد اژدهاکشان. محسن منتقد بود. دوستی مان شروع شد و هنوز ادامه دارد. جشنواره کشف لحظه را که شرکت کردم، پشیمان شدم. فرشته توانگر عزیز را هم یوسف به من شناساند. مشهد که بودیم هم اتاقی کاوه فولادی نسب بودم. زنگ زد و گفت جمعه یعنی روز انتخابات، یعنی بیست و چهار اسفند یعنی روز تولد من، یعنی روز تولد دختر یازده ساله پسر عمویم مراسم جشن عروسی اش است. می خواهم ببینم مراسم جشن عروسی یک نویسنده و هنرمند چه شکلی است. در همین روزها در جایزه کلک شبانه شرکت کردم. جشنواره داستان نویسی رادیو تهران که به حد نهایت با نظم! دارد برگزار می شود. سه شنبه اختتامیه اش است. با خودم گفتم که می شود سال ۸۶ خوب تمام شود؟! معمولا سالها خوب تمام نمی شوند. ببینیم چه می شود.
القصه که پیش از این مشغول نوشتن و خواندن درس و مشق بودیم. امروز صبح استادم از خواب بیدارم کرد و گفت:
" می تونم بپرسم کی می یای گزارش تحقیقت رو بدی؟"
گفتم: بیست و چهارم اسفند. خندید و گفت بلند شو همین الان بیا دانشگاه. وسط راه یادم آمد که بیست و چهارم جمعه است. با استاد عزیز رفتم بیرون نهار بخوریم. عمو نصی زنگ زد و گفت:
" دکتر کجایی که پرسپولیس بازی داره"
بلند شدم و رفتم دستشویی، یادم آمد که چهار واحد بیان و بدن و چند واحد اصول درام پاس کردم. توی آینه دستشویی نگاهی به خودم کردم و گفتم " خیر سرت تو داستان می نویسی؟ برو استادتو بپیچون" هرکاری کردم نپیچید. ساعت هشت شب که از کنار کتابفروشی های انقلاب رد می شدیم گفت
" بدجور امروز واسه تشویق پاس دست و پا می زدی، اما اگه تو چند سال هست که داستان نویسی من یه عمر که دارم می نویسم"
چهار تا کتاب خریدم به قیمت سی و دو هزار و هشتصد تومان. گفت
" محمود ماه اولی که درست شروع شده بود خیلی جدی کار می کردی. چرا اینقد شل گرفتی؟ زمستون خوبی نبود؟"
جوابی ندادم. یادم آمد که سال هشتاد و شش کجا ها که نرفتم. شمال، کرمان، یزد، یزد، مشهد، آستارا. یک ماه از یک سال در سفر بودم. گفت
" دردت چیه؟"
میدان انقلاب شلوغ بود. بابا گفته بود
" پسر یه لباسی واسه عید بخر"
کتاب خریدم ، فردا هم بقیه پولهایم را کتاب می خرم. همه آمده بودند خرید عید کنند. سرم را پایین انداختم. کلی تعریف الکی کرد که ناراحت نشوم. بعد گفت
" مشکل داری ؟ "
تلخندی زدم و گفتم: خانم... از قیل و قال مدرسه حالی دلم... گفت
"بیخود دکتر."
به کلک شبانه فکر می کردم که اگر جایزه بگیرم می روم مجموعه آثار مولانا را می خرم. بعد چقدر سال هشتاد و شش خوب تمام می شود. استاد گفت
" نمی خوای سال نو رو بهم تبریک بگی؟ "
سرم رو بلند کردم. آرام زد به بازویم.
" پژوهشگر عزیز! برو استراحت کن. سال خوبی بود. دانشجوی خوبی واسم بودی. برادر خوبم هم شدی"
ماشین پراید مشکی کنارمان ایستاد. همسر استاد بود. وقتی به احترامم پیاده شد و گفت
" مشتاق دیدار "
لبخندی زدم. نه خندیدم. بی خیال کلک شبانه شدم. عمو نصی زنگ زد، وسط راه دیدمش. بی خیال مولانا شدم. فرید زنگ زد و گفت تازه از یزد رسیدم و هنوز توی فرودگاهم. گفت شام منتظرت هستم. خوشحال بودم. حامد زنگ زد و گفت
" کیک تولدم مونده بیا با هم یه جشن بگیریم."
خوشحال تر شدم. رضا زنگ زد و گفت هنوز داستانم رو نخوندی؟ نظر می خواست. با احترام قول دادم که داستانش را بخوانم . چه سالی بهتر از امسال. داستانش را خواندم. عمو نصی گفت
" اومدیم با هم قدم بزنیم، تو که همش داری تلفن جواب می دی استاد"
دست انداختم دور گردن بهترین عموی دنیا. می دانم که هر چه دارم از عمو نصی است. سالی که با عمو نصی باشد بهترین سال دنیاست. گفت
" خوب بگو عید چی بخونم و چی ببینم و چی بشنوم "
گفتم :
"می دونی که می خوام برم دوره مطالعاتی. این کتابها و فیلم ها رو هم می برم. تو هم ببر و لذت ببر. رمان هیس محمد رضا کاتب دستم بود خوشم آمد نیمه کاره رهایش کردم و گذاشتم که در تعطیلات لذتش را ببرم. هزار و یک شب، گرنیکای فرشته توانگر، داستانهای کوتاه چخوف، گزینه اشعار یدا... رویایی و خیالات مرتضی کربلایی لو و عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک حسین آبکنار به همراه یک کتاب جذاب دیگر به نام جهان در پوست گردو که اصلا یک کتاب درباره فیزیک نوین است. در مورد سینما چند فیلم را آماده کردم که دوباره ببینم. فریاد مورچگان مخملباف، مجموعه آثار پرویز صیاد، گوست داگ جارموش، عروس مرده تیم برتون، پالپ فیکشن تارانتینو، شهر گناه رودریگوئز، لیک هاوس، آپارتمان، اجاره نشین های و دختردایی گمشده مهرجویی به همراه تخم مار برگمان.موسیقی هم باید از خشت و خاک علیرضا قربانی باشد. "
" حالا نمی گی کجا می خوای بری؟ "
گفتم " تو از کجا اومدی به کجا می ری؟ "
صدای آژیر آمبولانس نزدیک می شد. گفت
" من الله و علی الله و لاحول ولا قوه الا باالله."
آمبولانس ایستاد و جسدم را برداشت و برد. دراز کشیده بودم. گفتم:
" عروسی کاوه، هدیه سال نو ملیکا، پروژه دانشگاه خانم دکتر، اندیمشک، پرنیان، حامد، فرید، لباس های سال نو، بابا ، مامان، کلی کتاب نخونده، فیلمها ، داستانهایی که دست فرشته توانگر و میترا داور دادم، داستان رضا، کلک شبانه، داستانهای نیمه کاره خودم، محبوبه، دکتر و خانمش، مریم که همیشه می گه نقاش خوبی نمی شوم، برج ایفل، اصلا داستانی که می خوام در مورد مرگ بنویسم..."
آمبولانس رد شد. با عمو نصی سمت انتهای سال نرفتیم. سمت ابتدای سال جدید دویدیم.
مهمترین کاری که در سال ۸۶ انجام دادید...
بزرگترین اشتباهی که کردید...
نطرتون رو حتما بنویسید.
امروز وقتی کنار در دانشگاه منتظر بودم که پول تیزری را که برای همایش مولانا ساخته بودم بیاورند و بدهند. یادم نمی آمد چند بار از این در تنها رفته ام داخل و چند بار تنهایی ام را داخل دانشگاه جا گذاشته ام. عمو نصی داخل دانشگاه بود و مدام پیغام، پسغام می داد که پول رو داد، نه نداد، داره تراول رو خُرد می کنه. پاهایم درد می کند. گشت ارشاد از جلویم رد شد. ناخودآگاه سرم را برایشان تکان دادم. حواسشان نبود. یادم نمی آمد که تو دوست داشتی از در ولیعصر بروی دانشگاه یا در حافظ. هیچ وقت به این فکر نمی کردم که از کدام در بروم داخل دانشگاه. وقتی رفتم دانشگاه تهران مادرم خوشحال بود که پسرش هر روز از زیر پنجاه تومان رد می شود. آن روزها کرایه تاکسی از سر جمالزاده تا روبروی دانشگاه پنجاه تومان بود. ساعت هفت شب بود. دیشب باید مطلب خلیل رشنوی را آماده می کردم، تیزر افتتاحیه چند مورد سانسور داشت که باید درستش می کردم و پروژه دانشگاه را به یک جایی می رساندم. ساعت هشت صبح خوابیدم، عمو نصی ساعت یازده بیدارم کرد. هوا تاریک شده بود و بدجور خوابم می آمد. بعد یادم آمد که پرستو آزادی و مهدی حیاتی هنوز مطلبشان را برایم نفرستاده اند. خوب شد مدارک و قرارداد را برای محسن سراجی فرستادم. پلک هایم سنگین شده بود. کاظم حسن زاده گفت که مقاله خوب ندارد. آدم وسواسی است. پاچه شلوارم از آخرین باران تا حالا رنگ آب را ندیده بود. تکاندمش. علیرضا صیاد هم که قرار بود با میثم کیا مطلب ادبیات و سینما را آماده کنند ناپدید شده اند. بعد ذهنم پرید به هفت سال پیش. هرگز هم یادم نیامد که دو صفحه اول داستان نسترن را کجا گم کردم. پسرک با دلهره آمد جلو و گفت: " با ونوس قرار داری؟" خنده ام گرفته بود. عصبی بود و می لرزید. نگاهش کردم و گفتم " چته؟ چرا می لرزی؟ " سرش را پایین انداخت و با قاطعیت بیشتر گفت " گفتم قرار داری باهاش؟" دوست داشتم کمی سر به سرش می گذاشتم. نمی دانم چه شد که دلم برایش سوخت: " نه با آقای کشاورز قرار دارم" آرام شد. خیلی آرام شد. خیلی. عمو نصی دیر کرده بود. دوربینم را در آوردم. نور نداشتم. عکس های چند روز پیش را دیدم. خاموش کردم و دوربین دوباره رفت توی کوله ام. مامان گفت" از دستت دلخورم. بسه مسخره بازی، رفتی مسافرت به همه گفتی زن یزدی می خوای، اونها هم گشتن چند تا پیدا کردن. نمی دونن که آقا دلقک بازی در می یاره. کیه که ندونه محمود..." گوشم نمی شنید. مامان دلش پر بود. نفهمیدم. گفتم" عزیزم! می دونی چیه؟" گفت " می خوای زبون بریزی؟" گفتم " نه قربونت برم فقط یادت باشه که عاشقتم، دیوونه تم." می دانست که این یکی دو ساله فقط هفته ای یک بار از زیر پنجاه تومانی رد می شوم که حالا اینطوری منتظر پولم، چه برسد زن یزدی. همه جا خلوت شده بود. عمو نصی از در حافظ رفته بود و من بیهوده منتظر هیچ کس بودم. خیال می کردم که منتظرم. یادم آمد که فرشته توانگر و رضا بهاری زاده هم باید مقاله و داستان بفرستند. ناگهان همه چیز خوب شد. شیراز و حافظی که تو برایم آورده بودی. از کوله درش آوردم و فال گرفتم. همان جا ساعت هشت شب. کنار جوی آب خیابان ولی عصر.
...
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید خوبان درین معامله تقصیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
صدای ملیکا می پیچید توی رکن آباد که با سختی سلام می گفت. زور زد تا شکسته بسته بگوید دایی محمود. بابا می خندید و مامان حالش خوب شده بود. عمو نصی از دورمی آمد. از جایی که فکرش را نمی کردم. خواجه را گذاشتم روی دوشم. هنوز هم که هنوز است یادم نمی آید چرا هر روز از یک در می آمدی دانشگاه. مثل من که هنوز هم که هنوز است از پنجاه تومانی رد می شوم. پنجاه تومان گذاشت جلویم. رفتیم تا دوردست. به مامان الکی دلداری می دادم. هنوز صدهزار تومان اجاره این ماه مانده است. هوا بهاری شده بود.

گفتم که بی معرفتی است و حتما باید در این جشنواره معنوی شرکت کنم. برای روز مبادای محسن سراجی عزیز را می گویم. شرکت کردم. چند روز بعد تلفن خانه زنگ زد و طبق معمول خواب آلود جواب دادم. از دبیر خانه برای روز مبادا بود. از داستانم تعریف کرد و گفت که داستانم چاپ می شود. قرارداد را توضیح داد و در انتها هم گفت که حدود سی هزار تومان برای دریافت بیست جلد کتاب به حسابشان واریز کنم. ناگهان یادم آمد که برای کتاب اولم یک ریال هم ندادم. چیزی نگفتم. فردای آن روز رفتم سراغ صندوقچه و هر چه پول داشتم را شمردم. سی و یک هزار تومان برای روز مبادا نگه داشته بودم...
با جناق
احمد آقا
نان و ریحان را بر ترک موتور می بندد
می رود خانه سر ظهر
ظهره هم با عروسک هایش می خندد
در موتور سازی او قطعاتی ست که کوتاه تر از شعر من است
باجناقم دوست دارد بنویسد باران
دوست دارد بشکوفد
و دلش می خواهد رشد کند
برگ دهد
بید شود
دست او مثل آچارِ فرانسه است
مهره ها را می بندد.
پیچ های شل حسرت را نیز
گاهی اوقات به من می گوید
لا به لای دو لغت واشِری هم بگذار
تا به مضمون محبت برسی
واژه آچار کشی می خواهد!
من به او می گویم
غوزه پنبه اگر باز شود
ما سپیدی ها را می بینیم
احمد آقا می خندد
احمد آقا می خندد
شاعر : فرازمند
باید برق دفتر کارش قطع می شد. من زنگ می زدم. او دعا می کرد تا برق دیر بیاید تا امروز کارهایش لنگ بماند. اگر همه این اتفاقات می افتاد که افتاد، محسن فرجی می توانست که توانست بیاید. روزنامه نگاری شاعر مسلک و داستان نویس، لاغر و خندان با موهایی که سفید شده اند. وقتی می رسد رده بندی هندبال آسیایی است که ایران چهارم می شود. هم به حرف های من گوش می داد و هم بازی را نگاه می کرد. اهل قزوین است و روانشناسی خوانده. مختصات داستان را به خوبی می شناسد و سوالات را چنان با خونسردی جواب می دهد که انگار برای یک گپ و گفت دوستان با هم نشسته ایم. از جشنواره نویسی گفتم و شکایت کردم که با خونسردی گفت که جشنواره ها رونق داستان نویسی است نه داستان نویس. از آموزش داستان نویسی گفتم که گفت باید آنرا خوب دید و استفاده کرد. کلاس حضوری و استفاده مستقیم و کتاب خوانی یعنی درک محضر استاد بدون حضور او. از تجاربش پرسیدم که فروتنانه جواب داد و با شجاعت گفت اعتقاد به داستان های مضمون محور دارد. داستانی برایش جذاب است که به "روح خواننده تلنگر بزند". از کتاب چوب خط گفتیم و نقد کردم، گاهی همراهی ام کرد، گاهی هم دفاع کرد. چهار ساعت با محسن فرجی دو ساعت گفتگو داشت. آنقدر خسته شده بود که سوالهای آخر را با دو ، سه کلمه جواب می داد. چوب،خط/یازده دعای بی استجابت/بیرشک/نظامی/خاقانی پنج کار اوست.
به زودی می توانید متن کامل گفت و گو با محسن فرجی را می توانید در سایت مرور بخوانید.


خلاصه ای بر دیگر گفتگوهای انجام شده را اینجا ببینید.
اگر فکر می کنید که این عکس مربوط به مغازه ساز فروشی است، باید بگویم کاملا در اشتباه هستید. منزل کاهگلی و کوچک منوچهر مهدی زاده سی و یک ساله شاعر و نوازنده بد جور لای ساخت و سازهای تهران غریب مانده است. آرامش ندارد چون می داند که دیر یا زود مجبور است خانه اش را با همه علاقه رها کند و آواره شود. این کلمه را خودش می گوید." وقتی مادرم گفت بیا با هم زندگی کنیم نپذیرفتم. خانه هزار متری مان در شمال شهر برایم مثل زندان بود. احساس آواره بودن می کردم. نگران بی خانمانی نیستم. نگران بی همزبانی شده ام. از همین حالا دلتنگم محمود.دلتنگم محمود." و سه بار این جمله آخر را تکرار کرد. اجازه نداد صدایش را ضبط کنم و تنها داستانی برایم نوشت و سازس نواخت و بعد بلند شد و رفت و ده دقیقه بعد با نان سنگک آمد. تمام زمان با منوچهر بودن را در همین شعر دیدم.
دلتنگی
هنوز باران روی شیشه می زد. پنجره را که باز کردم. سراغ تو رامی گرفت. پای پنجره نشستم. هوا گرم بود و مادر پنجره ها را باز کرده بود. گرما خودش را به آسانی به من می رساند. پتوی دونفره عذابم می دهد.







