تبليغاتX
سیناپس - آزاد می شویم...

سیناپس

داستان- سینما- عکس

هنوز هم که نگاه می کنم سایه اش کنارم افتاده است که به راه می افتم و صدای پایم دوتا می شود. هنوز چشمهایم را نگشوده بودم  که صدایش دور شد چه آفتاب بی رحمی که هنوز پشت سرم را سرد می کند تا سایه ام را نبینم. دل می دهیم که دلمان را به سیخ بکشد آن کس که قلبش را سیخی پنجاه تومان می فروشد تا انتهای جاده می ایستد تا هیچ دلیلی وجود نداشته باشد که بر سایه مان اشک نریزد چقدر آزاد می شوم وقتی از گرمای آفتابت دور می شوم. 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |