این نوشتن هم برای ما شده است دردسر. تا جمعه قبل می نوشتم روزمرگی بود. رفتم مشهد که دوستان برایمان بخوانند داستانهایشان را که ننویسیم شد به قول یکی از همانها ضد روزمرگی. برگشتیم و هنوز ماتحت مبارک را بر صندلی میز تحریر نگذاشته بودیم که یکی زنگ زد و گفت مسخره کردی ما رو. یادم امد که سفارش دو نمایش نامه داشتم که هنوز ننوشته ام. شد ضد ضد روزمرگی.
باور کنید من فقط یک بار مشقم را ننوشته بودم آن هم کلاس پنجم که مامانم معلمم بود. بخشید اما نمی دانم چرا جریمه اش تمام نمی شود.
راستی دوستان در جریان دیشب فرید اینجا بود.
تذکر : نام خانوادگی این حقیر قلی پور است که به اشتباه در وبلاگ رضا پیرنیا به اشتباه قلی زاده درج شد. در ضمن به جون مینا ارسی زاده کلی چیز در مورد اژدها کشان نوشتم که یهو همه چیز به هم خورد. ماه شکافته شدو طاق کسری ریخت. خورشید تاریک شد و زن همسایمون جیغ زد و بابای یکی دراومد که دیدم دی سی شدم و در یک سلسله اتفاقات عجیب همه جیز نابودتر شد.
