تبليغاتX
سیناپس - داستان دنباله دار

سیناپس

داستان- سینما- عکس

برگرد تا نشان از عشقت دهم...


 

(دنباله دار)

 

ابو حامد محمد بن احمد ساره ای متخلص به امیر الاحجار متولد به سال صد پس از هجرت از بزرگان مکتب حجاریّه است. او که موسس و بزرگترین مبلغ این مکتب است از دوست داران اهل بیت بود و تا زمان حیاتش نگذاشت که فردی نامی جز شیعه حسین را بر پیروانش بنهد ، آنچه امروز به نام حجاریون گفته می شود به نقل از راوی بزرگ شیخ عالم معنی میثم محمد است که جز او کسی علت این نام گذاری را نمی داند ، نکته جالب در شرح زندگی امیر الحجار به قلم میثم محمد نبود زمان وفات ، محل وفات و علت نام او است ، شاید این چند خط تنها باقی مانده از مردی بزرگ است که زندگی اش چون نامش مبهم و دست نیافتنی شده است.

کتاب را می بندم و در دل خود می گویم که خدایا این چه درسی است که من می خوانم ، صدای مادر هشیارم می کند. علی رضا بیا شام. صدای نوحه به گوشم می رسد ، چه آزار دهنده است. سر سفره شام حرفهایی می زنم که اینک از باز گویی آن شرمسارم.

هر چه گفتند نگو سنگ می شی به خوردمان نرفت که نرفت ، پدر لب می گزید و من مهمل      می پزیدم ، پسر نگو ، به خدا قسم سنگ می شی ، با هر چیز که می خوای شوخی کن اما از خاک بالاتر نرو ، با غرور از سر سفره برخواستم و گفتم که ندیده ام آدمی را که سنگ شود ، چه می دانم سوسک شود ، ادامه دادم که فردا  تاریخ ادیان را باید امتحان دهم ، به اتاق بر می گردم.

نیمه های شب است و من از شیوخ والا مقام می خواندم ، صدای ناله های مادرم به گوش می رسید که در غم سومین امامش چنان می گریست که گویی نزدیکترین بستگانش را از دست داده است. نه یادم می آید پس از رحلت پدرش هم اینگونه به زاری ننشست.

باید زودتر بخوابم تا به امتحان فردا برسم. می خوابم که در نیمه های شب احساس سرمای شدیدی به تمام وجودم رسوخ می کند ، می خواهم دستم را دراز کنم تا پتو را روی بدنم بکشم که نمی توانم تکان بخورم. هیچ فایده ندارد ، حتی چشم هایم را هم که باز می کنم ، جایی را نمی بینم ، صدایم هم در نمی آید. تا صبح می لرزم.

صبح شده است ، چیزی از جلوی صورتم ناگهان حرکت می کند و نور خورشید بلافاصله بر صورتم می تابد. نوری شدید که فرار از آن ممکن نیست ، ساعتی می گذرد تا  توانستم بفهمم چه بر من می گذرد ، اما خدایا اینجا کجاست ، باورم نمی شد ، من در دامنه کوهی در میان سلسله جبالی هستم و نه  صدایی جز زوزه باد سرد شنیده می شود و نه جز مشتی سنگ بزرگ و نور خورشید چیزی دیده می شود ، من تنها شده بودم.

من سنگ شدم. اینجا نمی توانستم به غیر خود بیاندیشم ، چون من از آن خانه در شمال شهر ، با آن ماشین مدل روز و با آن تحصیلات بالا تبدیل به سنگی ناتوان در دامنه کوهی بلند شده ام. دیگر درد می پیچد در دلمان که یک عمر را تلف کرده ایم ، ای کاش داوری در  کار نبود تا چنین نشوم ، آنچه اینجا عذاب آور است دیدن آنچه کرده ای است ، تمام وجودت خالی می شود و با آنچه داوری است پر می شود و اینک زمان دیدن آنچه کرده ای است ، هیچ چیز تمام نمی شود ، کافی است در کل زندگی ات لحظه ای ، تنها لحظه ای به بدی اندیشیده باشی ، تا تمام وجودت معدوم آن اندیشه نشود رهایت نمی کند. باران های سیل آسا که تمام وجودت را می شویند تا آماده دیدن خطای بعدی ات باشی عذابی بسیار کوچک است. بادی که به صورتت می خورد ، سنگی از بالا   می آید و محکم به تو می خورد ، اما می پویم کاش همیشه اینها باشند و لحظه ای آن تصاویر را نبینم ، از رسوایی گریزی نیست ، اگر چه از سکون و سنگ بودن بتوان چشم پوشاند.

سالها می گذرد و من شاید  چند قدم آن طرف تر رفته ام ، روی همه این سنگ ها گلی روییده است اما من همان گونه مانده ام.

نمی دانم چند سال گذشته است ، تنها می دانم که از صد سال گذشته است و فقط تکرار می شوم ، سخت ترین عذاب زندگی ام ، حتی ماه در پشت کوه است و این همه مدت ندیده امش.

اما امروز اتفاق عجیبی افتاد که سختی هایم را به پایان رساند ، نمی دانم شاید این شروع عذاب دیگری است ، پیش از این که اینگونه بود ، عذابت که می دهند ، برای لحظه ای کوتاه رهایت     می کنند ، آنگاه آن زمان کوتاه برایت به اندازه همه لذت های دنیا زیباست ، چیز دیگری که با روزهای دیگر فرق می کند این است که آینجا هیچ چیز نمی شنوی ، حتی صدای فریادهای کمک جویانه خودت را. اما از امروز صبح زمزمه های مبهمی می شنوم ، پارچه ای نمدار هم روی صورتم گداشته اند ، شاید عده ای جوان آمده اند تفریح. اما ناگهان با زمزمه های تکراری شبیه "ها هولا " از جایم کنده شدم ، می ترسم ، ترس از سقوط ، شاید فرصت تمام شده و محکوم به متلاشی شدن هستم.   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |