( متن زیر را تقدیم می کنم به فرید همیشگی ام / عمو نصی صبور / مامان مهربان / خواهر عزیزتر از جانم / دختر زیبایش ملیکا / برادر صمیمی ام دکتر مجید / لیلای آرام لحظه های داستان / دوست عزیز و بزرگم علی خدایی و به تمام پرنده های رها در آسمان که گاه نگاه به ما می کنند تا پرستو شویم آزاد تا ابد. )
می خواهم اعتراف کنم.از نظر شما اعتراف است و از نظر من صرفا بیان یک حس قوی که داشتم و دارم و نمی دانم تا چه زمانی خواهد ماند. فردا دانشگاه ها هم تعطیلند و من به اشتباه به فرید گفتم که ادارات هم تعطیلند. زنی که آمده بود لیمو بخرد توی مغازه این را به من گفت. که من تند تند شماره فرید را گرفتم و خبر را دادم. فرید که هنوز نرسیده بود خانه ام فهمیدم که تعطیل نیست و باید فردا برود سر کار. اما آمد و حرف زدیم و حالا روی زمین خوابیده است. وقتی همسرش یعنی خانم دکتر نیست بیشتر وقت ها با هم هستیم. فرید می آید.
امروز صبح هم فرید اینجا بود چون اداره ها همه تعطیل بودند. صدای تلفن می آمد. تا صبح مشغول نوشتن بودم . ساعت شش بیدار شد و دید که کتاب می خوانم. صبح که پرستو زنگ زده بود دلش نمی آید صدایم کند بلند می شود و از اتاق خواب می آید و جواب می دهد و می گوید خوابم. تلفن را که قطع می کند می خندد مثل همیشه.
- شنیدی چی گفتم؟
خواب آلود سری تکان می دهم یعنی نه.
- قبل از اینکه چیزی بگه گفتم من محمود نیستما.
بعد دستش را می برد سمت موبایل هایم و هر دو را سایلنت می کند.
- دیشب تا کی بیدار بودی؟
لبخند می زنم. خواب هستم.
- موبایلات رو گذاشتم رو ویبره ، خودت هم بلند شو برو رو تخت بخواب. من دیگه بیدار شدم.
وقتی بیدار می شوم. خانه تمیز است و ظرف ها شسته شده اند و اثری از فرید نیست. رفته خانه تا سری هم به خانه خودش بزند. عمو نصی زنگ می زند و می گوید
- الدوزم. پاشو بیا.
همان کافه که پاتوقمان شده است. نیم ساعت می نشینیم و چای می خوریم. می روم تا کتاب بخرم. که هنوز یاد فرید هستم. خانه اش سرد است که مدام خانم دکتر دوست دارد فرید بیاید شب ها پیش من. به انتشارات نیلوفر که می رسم نام کتابهایی که قرار بود برای لیلا بخرم یادم می رود. حتی نام نویسنده ای که علی خدایی گفت هم یادم می رود. توی کتاب فروشی یادم می آید که ده پانزده هزار تومان بیشتر همراهم نیست. قدم می زنم توی محوطه کوچک کتاب فروشی. می شناسندم که فقط می خندند. مرد به پسرش زیر لب می گوید.
- همیشه همین جوریه. یادش می ره. صد بار بهش گفتم یادداشت کن. اما همین هم یادش می ره.
یادم می آید sms علی خدایی را هنوز دارم.
شش کتاب می خرم. یکی برای لیلا ، سه تا برای خودم ، یکی برای علی خدایی و یکی برای پرستو که می خواهم عوض مجله بدهم به او. علی خدایی دلگیر است که چرا صمیمی نمی شوم. با عمو برمی گردیم سمت خانه. می گوییم و می خندیم. پریشان حرف می زنم ولی او تا کنون تنها کسی است که به این پریشان مبتلا شده است. برایش داستان می خوانم. می دانم که برایش شنیدن هم سخت است. اما خوب گوش می دهد و تا کنون هم هیچ چیز نگفته جز امشب که خواندم و گفت خیلی بامزه بود. همین.
فرید که می رسد خانه هوای غریبی دور و برم ایجاد می شود. چه خیالهایی دارم. داشتم می نوشتم یعنی هر وقت مشق می کنم همه چیز یادش می آید می خندد و سه تارم را بر می دارد. مرغ سحر می زند. عمو نی را بر می دارد و ساز می زند. دوست دارم بشنوم وقت نوشتن و چه خوب که جای گوش دادن به مویسقی که قرار است از بلندگوی کامپیوترم پخش شود فرید و عمو نصی بنوازند.
ساعت از دوازده شب هم می گذرد. سلام پرستو را به فرید می رسانم. دلتنگ می شوم. همه دور میز جمع می شویم و چایی می خوریم. فرید حالمان را می برد به بیست سال پیش.
روی چهار انگشت پای چپم گوشت اضافه ی کمی دارد اما عمو نصی با دقت می بیند. به فرید نگاه می کنم . مثل همیشه می خندد.
- وقتی بچه بودیم. من سوار دوچرخه بودم و فرید دم در خونشون داشت مسخره ام می کرد لگد انداختم به فرید نخورد ، کشیده شد رو دیوار و افتادم زمین. این امضای رفاقتمونه.
فرید می خندد و دوچرخه دوران کودکی ام را به مسخره می گیرد و می گوید
- وقتی ماها با دوچرخه کوهستان می رفتیم بازی. محمود یه دوچرخه داشت که از دایی اش و بعد از داداشش بهش رسیده بود. از همون دوچرخه ها که لحاف دوزی ها دارن.
فرید که گفت با هم بلند خندیدند و من خجالت کشیدم و دیدم فرید لای خنده اش اشکش را پاک می کند. فرید اصلا دوچرخه نداشت. دلم برایش سوخت و اصلا یادم رفت که چقدر دوچرخه ام زشت بود. دستم را گذاشتم روی زانویش و دوباره خندیدیم به من.
عمو نصی گفت که وقتی پنج سال داشته همراه برادرش می رفتند و شیرینی هایی که همسایه شان می پخت را می فروختند و تنها سهم عمو نصی آردی بوده که ته ظرف به جا می مانده است. بعد ادامه داد که چه لذتی می برد از آن آرد.
- پولش چی؟
- مامانم یا داداشم ازم می گرفتند.
خندیدیم و او هم با بغضش کلنجار می رفت.
دوستانم می دانند که وقتی می گویم دکتر نه خواهرم است و نه همسرش و نه زن برادرم ونه همسر فرید. او تنها مجید است. برادرم.
- فرید می دونستی وقتی دکتر کوچیک بوده به اصرار خودش می ره شاگرد مکانیکی می شه.
همه خندیدیم و فرید و عمو نصی رفتند که بخوابند. نگاهم افتاد روی یادداشت های خصوصی وبلاگم. دلم برای آن کسی که یادداشت خصوصی را گذاشته است تنگ شده است. بلند می گویم.
- شما هم مثل من می شید؟ مرور کودکی شما رو هم می خندونه و می گریونه.
می خندند و بعد از چند ثانیه صدایشان در نمی آید. فرید می آید آب بنوشد که کنارم می ایستد.
- داری می نویسی؟
- بگو! چته؟
- هیچ چی. دلم تنگ شده بود برات.
می خندم. کتاب برایم آورده است.
- من نماز می خونم و تو ( جلد کتاب را نگاه می کند) زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود.
بلند می شوم و بی خیال همه چیز می شوم. ملحفه نازکی برمیدارم وروی زمین دراز می کشم و داستان "رنگ گرم" را می خوانم. دیوانه می شوم. می خواهم داستانی بنویسم که هم فرید داشته باشد و هم دکتر و هم مامان و هم محبوبه و هم دخترش و هم عمو نصی و هم لیلا و هم علی خدایی و هم پرستو.
آن وقت همه را به هم بچسبانم و بشود محمود قلی پور و روزی سه بار بعد از هر وعده غذایی بخورم تا نه دلتنگ شوم و نه افسرده.
دلم می خواهد فرید را ضرب کنم در بینهایت و بریزم توی شیشه ادکلن و هر روز بزنم به لباسم.
دکتر را با فرید جمع کنم و بریزم توی جیبم مثل وقتی که بچه بودم و مامان برایم تخمه می خرید و عشق می کردم که مثل آدم بزرگ ها چند تا چند تا از جیبم بردارم. دوست دارم باد شوم بروم لای موهای بهترین خواهر دنیا و همیشه کنار محبوبه باشم مثل آن روزها که بچه بودیم و مدام مرا می بوسید که داداش کوچولوشون بودم.
دوست دارم برای یک بار هم که شده دختر نازش، ملیکا را روی پاهایم بخوابانم و بعد از او بخواهم که برای یک ساعت او بشود محمود و من بشوم یک بچه هفده ماهه.
دوست دارم عمو نصی را جای چراغ های قرمز شهر بگذارم تا همه آزاد شوند و هر جا که می خواهند بروند.
می خواهم برای یک لحظه هم که شده بشوم برادر لیلا بابایی فلاح که سخت قریب است و نمی دانم چرا هر بار که زنگ می زند باید جوابش را بهتر بدهم و می دانم که باید برای داشتن چنین خواهری هزار بار تلاش کنم.
دوست دارم که جای فرهاد یا سهراب علی خدایی شوم که دوست دارم یک روز بهاری که با هم قدم می زنیم آن کشش آخر کلماتش شوم و از صمیمیت بزند پشت شانه ام و تلو تلو بخورم و بیفتم زمین که باز هم بخندد.
ناگهان حس می کنم دختری می آید که صدایم کند. از خواب چند ساله بیدارم می کند که دستم را سایه بان چشم هایم کنم که در مسیر نور خورشید است که پرستو می شود و پر می زند و می رود و می آید تا آرامش مردگان را به هم بزند و می زند و نمی زند که پریشان ترشان می کند و آرامتر. دوست دارم برایش آسمان شوم ، آسمانی صاف که تا لاجورد هستی پرواز کند و بیاید و وقتی نزدیک شد ابری می شوم که دیگر زمینی ها نبینندمان. من باشم و او. که نیک می نویسد.
دوست دارم کودکی شوم و با همه اینها عکس بگیرم. وقتی که بغلم می کنند. بازیگوشی ام نمی گذارد که به عدسی دوربین خیره شوم حالا همه این عکسها را جلد کتاب همان داستانم کنم.
می خواهم اعتراف کنم امشب به یاد همه اینها گریه کردم. خیس خیس می نویسم.
