اگر فکر می کنید که این عکس مربوط به مغازه ساز فروشی است، باید بگویم کاملا در اشتباه هستید. منزل کاهگلی و کوچک منوچهر مهدی زاده سی و یک ساله شاعر و نوازنده بد جور لای ساخت و سازهای تهران غریب مانده است. آرامش ندارد چون می داند که دیر یا زود مجبور است خانه اش را با همه علاقه رها کند و آواره شود. این کلمه را خودش می گوید." وقتی مادرم گفت بیا با هم زندگی کنیم نپذیرفتم. خانه هزار متری مان در شمال شهر برایم مثل زندان بود. احساس آواره بودن می کردم. نگران بی خانمانی نیستم. نگران بی همزبانی شده ام. از همین حالا دلتنگم محمود.دلتنگم محمود." و سه بار این جمله آخر را تکرار کرد. اجازه نداد صدایش را ضبط کنم و تنها داستانی برایم نوشت و سازس نواخت و بعد بلند شد و رفت و ده دقیقه بعد با نان سنگک آمد. تمام زمان با منوچهر بودن را در همین شعر دیدم.
دلتنگی
هنوز باران روی شیشه می زد. پنجره را که باز کردم. سراغ تو رامی گرفت. پای پنجره نشستم. هوا گرم بود و مادر پنجره ها را باز کرده بود. گرما خودش را به آسانی به من می رساند. پتوی دونفره عذابم می دهد.

