تبليغاتX
سیناپس - برای روز مبادا

سیناپس

داستان- سینما- عکس

گفتم که بی معرفتی است و حتما باید در این جشنواره معنوی شرکت کنم. برای روز مبادای محسن سراجی عزیز را می گویم. شرکت کردم. چند روز بعد تلفن خانه زنگ زد و طبق معمول خواب آلود جواب دادم. از دبیر خانه برای روز مبادا بود. از داستانم تعریف کرد و گفت که داستانم چاپ می شود. قرارداد را توضیح داد و در انتها هم گفت که حدود سی هزار تومان برای دریافت بیست جلد کتاب به حسابشان واریز کنم. ناگهان یادم آمد که برای کتاب اولم یک ریال هم ندادم. چیزی نگفتم. فردای آن روز رفتم سراغ صندوقچه و هر چه پول داشتم را شمردم. سی و یک هزار تومان برای روز مبادا نگه داشته بودم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |