تبليغاتX
سیناپس - رمز عشق

سیناپس

داستان- سینما- عکس

امروز وقتی کنار در دانشگاه منتظر بودم که پول تیزری را که برای همایش مولانا ساخته بودم بیاورند و بدهند. یادم نمی آمد چند بار از این در تنها رفته ام داخل و چند بار تنهایی ام را داخل دانشگاه جا گذاشته ام. عمو نصی داخل دانشگاه بود و مدام پیغام، پسغام می داد که پول رو داد، نه نداد، داره تراول رو خُرد می کنه. پاهایم درد می کند. گشت ارشاد از جلویم رد شد. ناخودآگاه سرم را برایشان تکان دادم. حواسشان نبود. یادم نمی آمد که تو دوست داشتی از در ولیعصر بروی دانشگاه یا در حافظ. هیچ وقت به این فکر نمی کردم که از کدام در بروم داخل دانشگاه. وقتی رفتم دانشگاه تهران مادرم خوشحال بود که پسرش هر روز از زیر پنجاه تومان رد می شود. آن روزها کرایه تاکسی از سر جمالزاده تا روبروی دانشگاه پنجاه تومان بود. ساعت هفت شب بود. دیشب باید مطلب خلیل رشنوی را آماده می کردم، تیزر افتتاحیه چند مورد سانسور داشت که باید درستش می کردم و پروژه دانشگاه را به یک جایی می رساندم. ساعت هشت صبح خوابیدم، عمو نصی ساعت یازده بیدارم کرد. هوا تاریک شده بود و بدجور خوابم می آمد. بعد یادم آمد که پرستو آزادی و مهدی حیاتی هنوز مطلبشان را برایم نفرستاده اند. خوب شد مدارک و قرارداد را برای محسن سراجی فرستادم. پلک هایم سنگین شده بود. کاظم حسن زاده گفت که مقاله خوب ندارد. آدم وسواسی است. پاچه شلوارم از آخرین باران تا حالا رنگ آب را ندیده بود. تکاندمش. علیرضا صیاد هم که قرار بود با میثم کیا مطلب ادبیات و سینما را آماده کنند ناپدید شده اند. بعد ذهنم پرید به هفت سال پیش. هرگز هم یادم نیامد که دو صفحه اول داستان نسترن را کجا گم کردم. پسرک با دلهره آمد جلو و گفت: " با ونوس قرار داری؟" خنده ام گرفته بود. عصبی بود و می لرزید. نگاهش کردم و گفتم " چته؟ چرا می لرزی؟ " سرش را پایین انداخت و با قاطعیت بیشتر گفت " گفتم قرار داری باهاش؟" دوست داشتم کمی سر به سرش می گذاشتم. نمی دانم چه شد که دلم برایش سوخت: " نه با آقای کشاورز قرار دارم" آرام شد. خیلی آرام شد. خیلی. عمو نصی دیر کرده بود. دوربینم را در آوردم. نور نداشتم. عکس های چند روز پیش را دیدم. خاموش کردم و دوربین دوباره رفت توی کوله ام. مامان گفت" از دستت دلخورم. بسه مسخره بازی، رفتی مسافرت به همه گفتی زن یزدی می خوای، اونها هم گشتن چند تا پیدا کردن. نمی دونن که آقا دلقک بازی در می یاره. کیه که ندونه محمود..." گوشم نمی شنید. مامان دلش پر بود. نفهمیدم. گفتم" عزیزم! می دونی چیه؟" گفت " می خوای زبون بریزی؟" گفتم " نه قربونت برم فقط یادت باشه که عاشقتم، دیوونه تم." می دانست که این یکی دو ساله فقط هفته ای یک بار از زیر پنجاه تومانی رد می شوم که حالا اینطوری منتظر پولم، چه برسد زن یزدی. همه جا خلوت شده بود. عمو نصی از در حافظ رفته بود و من بیهوده منتظر هیچ کس بودم. خیال می کردم که منتظرم. یادم آمد که فرشته توانگر و رضا بهاری زاده هم باید مقاله و داستان بفرستند. ناگهان همه چیز خوب شد. شیراز و حافظی که تو برایم آورده بودی. از کوله درش آوردم و فال گرفتم. همان جا ساعت هشت شب. کنار جوی آب خیابان ولی عصر.

...

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید                 خوبان درین معامله تقصیر می کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست                 قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

         فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر                   کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند

صدای ملیکا می پیچید توی رکن آباد که با سختی سلام می گفت. زور زد تا شکسته بسته بگوید دایی محمود. بابا می خندید و مامان حالش خوب شده بود. عمو نصی از دورمی آمد. از جایی که فکرش را نمی کردم. خواجه را گذاشتم روی دوشم. هنوز هم که هنوز است یادم نمی آید چرا هر روز از یک در  می آمدی دانشگاه. مثل من که هنوز هم که هنوز است از پنجاه تومانی رد می شوم. پنجاه تومان گذاشت جلویم. رفتیم تا دوردست. به مامان الکی دلداری می دادم. هنوز صدهزار تومان اجاره این ماه مانده است. هوا بهاری شده بود.

 

ساختمان ابوریحان دانشگاه پلی تکنیک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |