تبليغاتX
سیناپس - زندگی نامه - داستان

سیناپس

داستان- سینما- عکس

سمت سال جدید دویدیم.

 

 

عمر کوتاهی داشت می شد. همه عمر یک سو  و این سال سوی دیگر. زمستان پر افت و خیزی داشت. جایزه داستان های ایرانی در مشهد، آشنایی و دوستی با یوسف علیخانی، علی خدایی، محسن فرجی، میترا داور، فرشته توانگر شروع ماجرا بود. گفتم اگر اینجا برگزیده شوم دیگر کاری با دنیا ندارم. جشنواره داستان ایرانی تمام شد. نه داستانم خوانده شد و نه جایزه گرفتم و نه داستان در مجموعه شان چاپ شد که الحق شایسته هیچ کدام نبودم. اما آشنایی با یوسف علیخانی باعث شروع نوشتن کتاب نسل چهارم شد و سپس آشنایی با محسن فرجی و استادم میترا داور. آشنایی با علی خدایی هم که باعث شد در کنار همه صحبت هایمان از داستان هر روز صبح با چند اس.ام. اس خنده دار علی خدایی بیدار شوم. پرستو آزادی هم همراه مهدی حیاتی برای مصاحبه در مورد فلش فیکشن ها آمدند و قرار است در شماره بهار پرنیان حوزه هنری همدان مصاحبه چاپ شود، شماره ام را به خلیل رشنوی دادند و او هم برای جشنواره اس.ام. اسی هم دعوتم کرد تا اردیبهشت سال بعد به اندیمشک بروم. در این بین یوسف شماره فتح ا... بینیاز را داد، استاد بی هیچ منتی داستان را خواندند و آخرش فقط گفتند که کمی سرم شلوغ است و دیگر داستان نده. اطاعت کردیم و مزاحم میترا داور شدیم که هرگز چیزی نگفت اگر چه کاملا واضح است که سرش شلوغ است و وقت ندارد اما همیشه به من کمترین لطف داشته اند. رسید نوبت محسن فرجی. با یوسف علیخانی رفتیم کرج. جلسه نقد اژدهاکشان. محسن منتقد بود. دوستی مان شروع شد و هنوز ادامه دارد. جشنواره کشف لحظه را که شرکت کردم، پشیمان شدم. فرشته توانگر عزیز را هم یوسف به من شناساند. مشهد که بودیم هم اتاقی کاوه فولادی نسب بودم. زنگ زد و گفت جمعه یعنی روز انتخابات، یعنی بیست و چهار اسفند یعنی روز تولد من، یعنی روز تولد دختر یازده ساله پسر عمویم مراسم جشن عروسی اش است. می خواهم ببینم مراسم جشن عروسی یک نویسنده و هنرمند چه شکلی است. در همین روزها در جایزه کلک شبانه شرکت کردم. جشنواره داستان نویسی رادیو تهران که به حد نهایت با نظم! دارد برگزار می شود. سه شنبه اختتامیه اش است. با خودم گفتم که می شود سال ۸۶ خوب تمام شود؟! معمولا سالها خوب تمام نمی شوند. ببینیم چه می شود.

القصه که پیش از این مشغول نوشتن و خواندن درس و مشق بودیم. امروز صبح استادم از خواب بیدارم کرد و گفت:

 " می تونم بپرسم کی می یای گزارش تحقیقت رو بدی؟"

گفتم: بیست و چهارم اسفند. خندید و گفت بلند شو همین الان بیا دانشگاه. وسط راه یادم آمد که بیست و چهارم جمعه است. با استاد عزیز رفتم بیرون نهار بخوریم. عمو نصی زنگ زد و گفت:

 " دکتر کجایی که پرسپولیس بازی داره" 

 بلند شدم و رفتم دستشویی، یادم آمد که چهار واحد بیان و بدن و چند واحد اصول درام پاس کردم. توی آینه دستشویی نگاهی به خودم کردم و گفتم " خیر سرت تو داستان می نویسی؟ برو استادتو بپیچون" هرکاری کردم نپیچید. ساعت هشت شب که از کنار کتابفروشی های انقلاب رد می شدیم گفت

" بدجور امروز واسه تشویق پاس دست و پا می زدی، اما اگه تو چند سال هست که داستان نویسی من یه عمر که دارم می نویسم"

چهار تا کتاب خریدم به قیمت سی و دو هزار و هشتصد تومان. گفت

 " محمود ماه اولی که درست شروع شده بود خیلی جدی کار می کردی. چرا اینقد شل گرفتی؟ زمستون خوبی نبود؟"

جوابی ندادم. یادم آمد که سال هشتاد و شش کجا ها که نرفتم. شمال، کرمان، یزد، یزد، مشهد، آستارا. یک ماه از یک سال در سفر بودم. گفت

" دردت چیه؟"

 میدان انقلاب شلوغ بود. بابا گفته بود

" پسر یه لباسی واسه عید بخر"

کتاب خریدم ، فردا هم بقیه پولهایم را کتاب می خرم. همه آمده بودند خرید عید کنند. سرم را پایین انداختم. کلی تعریف الکی کرد که ناراحت نشوم. بعد گفت

" مشکل داری ؟ "

تلخندی زدم و گفتم: خانم... از قیل و قال مدرسه حالی دلم... گفت

 "بیخود دکتر."

به کلک شبانه فکر می کردم که اگر جایزه بگیرم می روم مجموعه آثار مولانا را می خرم. بعد چقدر سال هشتاد و شش خوب تمام می شود. استاد گفت

" نمی خوای سال نو رو بهم تبریک بگی؟ "

سرم رو بلند کردم. آرام زد به بازویم.

" پژوهشگر عزیز! برو استراحت کن. سال خوبی بود. دانشجوی خوبی واسم بودی. برادر خوبم هم شدی"

 ماشین پراید مشکی کنارمان ایستاد. همسر استاد بود. وقتی به احترامم پیاده شد و گفت

 " مشتاق دیدار "

لبخندی زدم. نه خندیدم. بی خیال کلک شبانه شدم. عمو نصی زنگ زد، وسط راه دیدمش. بی خیال مولانا شدم. فرید زنگ زد و گفت تازه از یزد رسیدم و هنوز توی فرودگاهم. گفت شام منتظرت هستم. خوشحال بودم. حامد زنگ زد و گفت

 " کیک تولدم مونده بیا با هم یه جشن بگیریم."

 خوشحال تر شدم. رضا زنگ زد و گفت هنوز داستانم رو نخوندی؟ نظر می خواست. با احترام قول دادم که داستانش را بخوانم . چه سالی بهتر از امسال. داستانش را خواندم. عمو نصی گفت

 " اومدیم با هم قدم بزنیم، تو که همش داری  تلفن جواب  می دی استاد"

دست انداختم دور گردن بهترین عموی دنیا. می دانم که هر چه دارم از عمو نصی است. سالی که با عمو نصی باشد بهترین سال دنیاست. گفت

 " خوب بگو عید چی بخونم و چی ببینم و چی بشنوم "

 گفتم :

"می دونی که می خوام برم دوره مطالعاتی. این کتابها و فیلم ها رو هم می برم. تو هم ببر و لذت ببر.  رمان هیس محمد رضا کاتب دستم بود خوشم آمد نیمه کاره رهایش کردم و گذاشتم که در تعطیلات لذتش را ببرم. هزار و یک شب، گرنیکای فرشته توانگر، داستانهای کوتاه چخوف، گزینه اشعار یدا... رویایی و خیالات مرتضی کربلایی لو و عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک حسین آبکنار به همراه یک کتاب جذاب دیگر به نام جهان در پوست گردو که اصلا یک کتاب درباره فیزیک نوین است. در مورد سینما چند فیلم را آماده کردم که دوباره ببینم. فریاد مورچگان مخملباف، مجموعه آثار پرویز صیاد، گوست داگ جارموش، عروس مرده تیم برتون، پالپ فیکشن تارانتینو، شهر گناه رودریگوئز، لیک هاوس، آپارتمان، اجاره نشین های و دختردایی گمشده مهرجویی به همراه تخم مار برگمان.موسیقی هم باید از  خشت و خاک علیرضا قربانی باشد. "

 " حالا نمی گی کجا می خوای بری؟ "

گفتم " تو از کجا اومدی به کجا می ری؟ "

صدای آژیر آمبولانس نزدیک می شد. گفت

 " من الله و علی الله و لاحول ولا قوه الا باالله."

 آمبولانس ایستاد و جسدم را برداشت و برد. دراز کشیده بودم. گفتم:

" عروسی کاوه، هدیه سال نو ملیکا، پروژه دانشگاه خانم دکتر، اندیمشک، پرنیان، حامد، فرید، لباس های سال نو، بابا ، مامان، کلی کتاب نخونده، فیلمها ، داستانهایی که دست فرشته توانگر و میترا داور دادم، داستان رضا، کلک شبانه، داستانهای نیمه کاره خودم، محبوبه، دکتر و خانمش، مریم که همیشه می گه نقاش خوبی نمی شوم، برج ایفل، اصلا داستانی که می خوام در مورد مرگ بنویسم..."

آمبولانس رد شد. با عمو نصی سمت انتهای سال نرفتیم. سمت ابتدای سال جدید دویدیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |