دیدارمان به قیامت عزیز من
فردا ببین که قیامت به پا کنم
با استاد هستم این روزها چند ماهی هست که نشانی اش را پیدا کرده ام. خانه اش از اینجا یک قدم تا گل عشق فاصله دارد روی در خانه اش نوشته که اینجا برای توست. خانه ای از جنس مخمل . با ترمه های خوش بو به رنگ وستا به عطر اصفهان به یاد استاد. با علی باقرزاده هیچ کس آشنا نیست . این درد او نیست درد من است درد گوشه نشینی علی . درد تنهایی برای او نیست دردش برای من است که نمی فهمم کجای این هستی است و من چرا در بیست و شش سالگی ام باید او را در سی و هفت سالگی اینقدر جوان پیدا کنم. امروز نیم ساعتی وقت داشتم برایش بنویسم.
دست دلم به کاغذ نرفت. یک لیوان چای ریختم و روی بالکن گذر آدمها را دیدم توی همان پارک معروف کنار خانه ام. لبهایم را بستم و با خود گفتم:
من نیستم چون علی باقر زاده هست. من سه تار می نوازم چون او زیبا می نوازد. من نقاشی می کنم چون او همسری مهربان دارد. او می گوید و من می شنوم چون او استادی داناست و استادی داناتر دارد او بهترین استاد برترین استادش استاد پورمحمد است. ما که جمع می شویم آنقدر نیرو داریم که نیروگاه نطنز می تواند خاموش بنشیند. نمی دانم سرانجام اینها را می خوانی یا نه . می دانم که نمی خوانی اما من به اندازه تمام شراب هایی که برای موهایت خریدی و به اندازه تمام خونهایی که برای لب هایت ریختی و به قد تمام زیر و بم زندگی پوچت دوستانی به تمام آرام و دوست داشتنی دارم.
لیوان چای را برداشتم . سرد شده بود . روی زمین ریختمش و ته چای را چشیدم. سمت تلفن رفتم و به استاد(علی باقر زاده ) زنگ زدم. من قد تمام مضرابهایت و به هیبت تمام قلم موهایت مستم. به دکتر (مجید قلی پور) زنگ زدم من به به اندازه تمام ظرافت های علمی ات مدهوشم.
چای را دیدم که با زمین حرف می زند و زمین به من نگاه می کند.
عاشقان مستند و ما دیوانه ایم
عارفان شمعند و ما پروانه ایم
برای بهترین هایم آرزو نمی کنم . برایشان زندگی می کنیم.