تبليغاتX
سیناپس - داستان

سیناپس

داستان- سینما- عکس

 

پوست سیب تا کجاته؟

 

 

پدر گفت : روی حرف من دیگه حرف نزن. خُب؟

پسر گفت : اطاعت می شه، قربان.

رابطه شان به نظر خوب و برپایه شوخی بود. صمیمی و محترمانه. در هر رابطه نمی شود با اطمینان قضاوت کرد و گفت که به خیرمی گذرد. اما این پدر و پسر  اخلاق یکدیگر را می شناختند. با هم کنار    می آمدند. اما باز هم تاکید می کنم که برای من و شما رابطه شان غیر قابل پیش بینی است.

- یه سیب واسم پوست بکن، پسر.

پسر شروع کرد به پوست کندن سیب. حلقه پوست سیب دراز شد. از سر پدر شروع شد تا شانه هایش و بعد تا وسط کمرش. پدر نگاهی به پوست سیب انداخت و خندید. دو نفری حسابی خندیدند.

- بسه. بده بخوریم.

- واسا ببینیم که سیب تا کجاته.

- شوخی بسه. سیب رو بده. دستمالیش نکن.

- نوکرت که نیستم، پدر من! بذار ما هم یه حالی بکنیم دیگه.

- پسرجون! حال مال خره.

- چته تو؟ بیا این هم سیبت. یهو چت شد؟

- هیچ چیم نشده. اما به نظر تو کاه و یونجه ات زیاد شده.

- شوخی می کنی.

- نه جدی می گم.

- خُب. اگه جدی می گی، پس بگو الان چیکار کنم؟

- روی حرف من حرف نزن .

- اطاعت می شه، قربان.

نتوانست تحمل کند. چاق را توی گردن پدر فرو برد. خون تمام زندگی اش را گرفته بود.*

 

 

 

* او به هیچ وجه خواب نمی دید. این کار را در زندگی واقعی انجام داد. باور کنیدکه اطراف نویسنده پر از فرشته نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |