پوست سیب تا کجاته؟
پدر گفت : روی حرف من دیگه حرف نزن. خُب؟
پسر گفت : اطاعت می شه، قربان.
رابطه شان به نظر خوب و برپایه شوخی بود. صمیمی و محترمانه. در هر رابطه نمی شود با اطمینان قضاوت کرد و گفت که به خیرمی گذرد. اما این پدر و پسر اخلاق یکدیگر را می شناختند. با هم کنار می آمدند. اما باز هم تاکید می کنم که برای من و شما رابطه شان غیر قابل پیش بینی است.
- یه سیب واسم پوست بکن، پسر.
پسر شروع کرد به پوست کندن سیب. حلقه پوست سیب دراز شد. از سر پدر شروع شد تا شانه هایش و بعد تا وسط کمرش. پدر نگاهی به پوست سیب انداخت و خندید. دو نفری حسابی خندیدند.
- بسه. بده بخوریم.
- واسا ببینیم که سیب تا کجاته.
- شوخی بسه. سیب رو بده. دستمالیش نکن.
- نوکرت که نیستم، پدر من! بذار ما هم یه حالی بکنیم دیگه.
- پسرجون! حال مال خره.
- چته تو؟ بیا این هم سیبت. یهو چت شد؟
- هیچ چیم نشده. اما به نظر تو کاه و یونجه ات زیاد شده.
- شوخی می کنی.
- نه جدی می گم.
- خُب. اگه جدی می گی، پس بگو الان چیکار کنم؟
- روی حرف من حرف نزن .
- اطاعت می شه، قربان.
نتوانست تحمل کند. چاق را توی گردن پدر فرو برد. خون تمام زندگی اش را گرفته بود.*
* او به هیچ وجه خواب نمی دید. این کار را در زندگی واقعی انجام داد. باور کنیدکه اطراف نویسنده پر از فرشته نیست.
