در آتش جنگ سردم می شود
امروز یکی از دوستان خیلی اتفاقی و بدون هیچ قصد و غرضی پرسید:
- اگه آمریکا به ایران حمله کنه، چی کار می کنی؟
مکث نکردم و گفتم:
- پس جوون هایی مثل تو تو این مملکت چی کاره اند؟
خندید و باز هم جدی تر پرسید:
-نه. بی شوخی. جون محمود چی کار می کنی؟
خندیدم و گفتم:
- نمی دونم اما من بیشتر نگران دخترهای این مملکت هستم.
گفت:
- چرا؟
گفتم:
- اخه ما که می ریم جنگ. اونا تنها می مونن. اصلا بی خیال ما. بنده خداها مجبورن تو خونه بمونن. اقلا ما می ریم می چرخیم، می گردیم. اونا چی؟ می گم مرتضی از بی کاری حوصلشون سر نمی ره؟ درست مثل قضیه بهشت و جهنم هست. جهنمی ها تنها خوشی شون(که البته موجه هم هست) اینه که می گن "بابا ما اینجا هایده داریم مهستی داریم، جنیفر لوپز داریم چه می دونم انواع و اقسام تفریحات رو داریم اگه هم کاری نتونیم بکینم اقلا تو وقت استراخت واسمون تغریف می کنن. می شه: وصف العیش نصف العیش.اما بهشتی ها چی؟"
خندید و گفت:
- نه مثل اینکه نمی شه با تو جدی صحبت کرد.
القصه که من بسیار جدی صحبت کردم. وقتی به خانه محقر رسیدم داشتم با خودم فکر می کردم اگر خدای نکرده زبانم لال جنگ شد چه غلطی باید بکنم. در همین فکرها بودم که تلویزیون گفت جشن هسته ای نوزدهم فروردین هست. با خودم گفتم به سلامتی. در کل موجود بی خیالی هستم. هیچ اعتقادی به امر واقع ندارم. یعنی تا لحظه وقوع اتفاق به نوشتن و خواندن و گشت و گذارهای دم غروب و کافه نشینی های آخر هفته می پردازم. شعار من این است که هر وقت اتفاق افتاد یک فکری برایش می کنیم. حدود ساعت دو نیمه شب بود که تصمیم گرفتم ای میلم را چک کنم. نامه ای از دوست اروپا نشینم به دستم رسید که " سایه جنگ بر سرتونه " ناگهان یادم آمد که ای کاش عصر به دوستم یک نکته دیگر را تذکر می دادم. اگر می پرسید بعد از جنگ چه کار می کنی؟ می گفتم:
- دوست دارم ببینم آدمهایی که یک عمر آن طرف مرز نشسته اند و مدام می گویند لنگش کن. وقتی به وطنشان بر گشتند چه کار می کنند. می دانم که جلو دشمن می توان ایستاد اما جلو زبان دراز آنها نمی توان ایستاد که حتما می گویند: ای بابا! شماها هم که هیچ کار نکردید. این همه ما اون طرف مبارزه منفی کردیم( بعد ما تصمیم می گیریم که حرف بزنیم و دفاع کنیم که آنها می گویند) چیزی نگو. دوران حرف زدن شما گدشته. حالا دیگه نوبت ماست.
خیلی زندگی متولدین دهه چهل و پنجاه و شصت ایران جذاب می شود. با خودم گفتم امیدوارم که آمریکا از خر شیطان پایین بیاید و اینقدر چرت و پرت نگوید و از همه اینها گذشته این متولدین سه دهه پر نشیب و فراز را بیشتر از این اذیت نکند. البته خواستم مطلب را برای نمایش در وبلاگ ارسال کنم که گفتم این جمله را هم بنویسم که ای کاش خانه ما لامپ نداشت. ای کاش هنوز اجاق گازمان هنوز با زغال کار می کرد. ای کاش انرژی یک باره جایش را به یک چیز دیگر می داد. چه می دان به صندلی یا گرازهای وحشیمی داد. گردنم درد گرفته است. سرم را بالا می کنم تا استراحت کنم که نگاهم به لامپ خانه می افتد. لامپ را که می بینم یاد البرادعی و شورای امنیت می افتم. یاد شایعاتی که هر روز شکل تازه ای می گیرند. چه کار می توان کرد. همه چیز مثل سایه ای بر سر ماست. تنها چیزی که می دانم این است که در آتش جنگ سردم می شود.
