تبليغاتX
سیناپس - تقدیم به محسن و بانو و دو فرشته کوچکشان

سیناپس

داستان- سینما- عکس

حدود ساعت هفت غروب بود که همراه عمو نصی سمت خانه می رفتم. بین راه یوسف علیخانی را دیدم. بسیار اتفاقی و غیر قابل تصور. مردی که با همه بزرگی اش دل کوچک و بزرگی دارد. گفت:

- محمود امشب می خوام یه جای خوب ببرمت.

می خواستم بروم نشر چشمه و نی. از هم جدا شدیم. با عمو نصی تا حوالی میدان فردوسی رفتیم که زنگ تلفن یوسف باز هم به گوش رسید. خراب بودم. از بلایی که کسی به سرم آورده که محکومم می کند به بی مسولیتی. گفت:

- محمود. این ادرس خونه محسن فرجیه. بیا که امشب جشن تولدش هست.

گویا خانم مهربان و خوب محسن می خواسته سی و ششمین ال تولد محسن را خاطره انگیز کند. وقتی در کوچه ای راه می رفتم که خانه محسن بود فهمیدم که محسن پشت سرم است. با یوسف تماس گرفتم. گفت :

- خودت رو مخفی کن.

در بدترین روزهای زندگی ام، انکه کمکم می کرد. جشنش بهترین روز زندگی ام شد. غافل نشوم که دیدن دوباره و سه باره یوسف و علیرضا کیوانی نژاد و آشنایی با محسن حکیم معانی و همسر خوبش و رضا هدایت و همچنین غزل و بامداد (کودکان عاشقانه محسن) بهترین خاطره سال ۸۷ من خواهد بود. راستی تمام این وبلاگ و متعلاقاتش تقدیم می شود به محسن فرجی ، بانو و دو فرشته کوچکش.

 ----------------------------------------------------------------------------------------

امیدوارم گزارش تصویری حادثه را در پساتادانه بخوانید.

***: نکته برای دوست خوبم پوریا عالمی: همانها که دوست داشتند بخندانمشان، همانها لبخند را از خودم گرفته اند. پس انتظار خاصی نداشته باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |