تبليغاتX
سیناپس -

سیناپس

داستان- سینما- عکس

 

برای پسرم زهرا

 

 

وسط بالکن روی صندلی نشسته ام. هوا آفتابی است. باد گرمی روی صورتم می نشیند. چهار روز است که زهرا بدنیا آمده است. سه سال پیش پرسده بود.

اگه ازدواج کردیم، می خوای اسم پسرمون رو چی بذاری؟

گفتم.

زهرا.

هنوز صدای خنده اش را از فاصله سه سال پیش می شنوم. دو ساعتی می شود که شهر را به مقصد نامعلومی ترک کرده است. چهار روز بعد از تولد زهرا؛ دقیقا سه ساعت پیش؛ که بدنیا آمد زنگ زد. گفت.

تو نمی یای؟

گفتم.

من از اول گفتم باید بچه رو می نداختی.

حتی نخواست زهرا را بیاورد که ببینم. رفت تا یک جای امن تا پسرش را بزرگ کند. تمام این سه ساعت نشسته ام و فکر می کنم به کسی که دیوانه بچه دار شدن بود.

 

محود قلی پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |