محمودقلی پور/اردیبهشت ۸۷
من ماندان عباسی خواه دانشجوی ادبیات نمایشی و همکلاسی محمود بودم. دیشب برایم پسورد وبلاگ و ایمیلش را فرستاد تا به کارهایش رسیدگی کنم. البته گویا همچنان هماهنگی کارها و برنامه هایش به عهده عموی مهربانش(عمو نصی) است. اما وقتی خداحافظی می کرد اسم دو نفر را به زبان آورد که حسابی ازشان خداحافظی کنم اما بعد بی خیال شد و گفت اسمم را نشنوند بهتر است. خود دانید. به مناسبت هجرت محمود خان که در دانشگاه ملقب به محمود پازو (وقتی دیدیش نفرمایید که من گفتم، به اینترنت دسترسی ندارد در این شش ماه)هستند شعر مورد علاقه اش را که دیشب خواند برایتان می نویسم.
ارغوان!
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید.
ارغوان پنجه خونین زمین!
دامن صلح بگیر
و زسواران خرامنده خورشید بپرس
کِی براین دره غم می گذرند؟
