ماندانای عزیز سلام
من امروز از ساعت چهار تا هشت در نمایشگاه کتاب همراه یوسف علیخانی بودم اما این دلیل نمی شود که من در دامنه زیبای کوهی در زاگرس نباشم. خودت هم کافیست چشمهایت را ببندی تا شش ماه به سفر بروی. درست است که به عده زیادی از دوستان گفته ام که شش ماه به سفر می روم و نیستم اما برای آنها نیستم و برای خودم برای کتاب و داستان همیشه هستم. اگرچه حاشیه نشینان زاگرس برایم خاطرات خوبی ندارند اما باور کن کافیست چشمهایم را ببندم تا همه آنها تبدیل به بهترین موجودات روی زمین شوند کاری که انها به انجام آن تن نمی دهند. القصه که امروز با یوسف علیخانی حرف زدم، با مریم آموسا و سجاد روشنی، محید و امین امیری و دکتر عزیزی و و و ...
ماندانای عزیز!
وقتی تو متولد می شدی می توانستم احساس کنم که قرار است تو کسی باشی که دست دلم را رو می کند و از همان فاصله هزار کیلومتری می توانستم حس کنم که نیمه گمشده من خود در یک اتفاق داستانی گم شده است. اگرچه تو همیشه همراه من بودی و هستی درست مثل عمو نصی که البته او هیچ تعلقی به داستان ندارد اما آن چیزی که دلم را می شوزاند کسانی هستند که همیشه هستند و هیچ وقت نیستند. باورت نمی شود که می توانم به اندازه تمام داستانها و نوشته هایم ایم آدم ردیف کنم که بفهمی تو، عمو نصی تنها کسانی هستید که در جمعیت جهان تاکنون پشت پا به من نزده اید.
ماندای خوب و همراهم.
برای دوستان بی وفایم بنویس نه به خاطر بی معرفتی شان که به خاطر جریمه خودم به مسافرت می روم. در هر صورت جایت خالیست. با ان لباس یک دست سفیدت و آن موهای بلندت که وقتی دست باد می دهی اش طوفان به پا می کنی. جایت در میان هر محفلی خالیست.
ماندانای دانایم
لطفا متن زیر را در معرفی سایت مجید سعدآبادی به وبلاگ اضافه کن.
.
.
و من همین کار را می کنم.
مجید سعدآبادی پسری بیست و چهار ساله که دو سال مهندسی نرم افزار مایکروسافت خوانده حالا دانشجوی تاریخ است و شاعری توانمد. می دانی که من از شعر فقط لذتش را به دوش می کشم اما از مجید سعدآبادی همه چیز را با خود می برم. لذت و مفهوم زندگی. شعرهایش به همان اندازه بوی زندگی می دهد که خودش. توضیح برای شاعر و شعر محاسبه خونبهاست. خودتان بخوانیدش.
